دوباره داشت طولانی می شد. کم کم داشتم به این فکر می کردم که تو رو هم مثل بقیه برای مدتی فراموش کنم.بیا تا دوباره من حرف بزنم و تو هم مثل همیشه دهنت رو ببندی و با چشمای گرد شده ات به لب های من خیره بشی. طوری خیره می شی که انگار هیچی نمی دونی. من هم همینطور بیشتر و بیشتر فک می زنم چون واقعا گمون می کنم که تو هیچی نمی دونی.می دونی... چند وقتی می شه که به یه چیزی پی بردم. به یه ویژگی جدید توی خودم. نمی دونم شاید تو هم همینطوری هستی یا شایدم همه همینن!چه خوب چه بد؛ من به راحتی آدما رو یادم میره! تمام اون خاطره هایی که باهاشون دارم خیلی آسون ناپدید میشن. تمام حرف هایی اون لاغر مردنیِ لعنتی...
ما را در سایت اون لاغر مردنیِ لعنتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 22:22